قدم زنان در جاده زندگی جلو می روی،جاده ای که که نه انتهایش را می دانی و نه اتفاقات مسیر پر پیچ و خمش را. گاه نمیدانی و نمیفهمی که چطور شد که مسیر زندگی ات با مسیر زندگی افرادی تلاقی پیدا کرد.
امشب شب لیله الرغائب یا همون شب آرزوهاست اولین شب جمعه ماه رجب. بیاید تو این شب مبارک همگی برای هم دعا کنیم،برای عاقبت بخیریمون،برای حل شدن مشکلاتمون و برای خوشبختیمون. اعمال امشب به این صورته(هر کس حوصله داشت انجام بده،حوصله هم نداشت خیلی دعا کنه):
پشت پنجره وایستادم و به آسمونی که تو تابستون نیمه ابریه نگاه میکنم؛همیشه عاشق هوای ابری و نیمه ابری بودم. فکر و خیالاتم منو به گذشته برده،به روزهایی که واسه خیلی چیزا غصه میخوردم و حالا به لطف خدا همشون حل شدن.
مـادربزرگ من آدم مذهبی بود ... هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده، اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن،
شب فرو می افتد و من تازه می شوم از اشتیاق بارش شبنم. نیلوفرانه به آسمان دهان باز میکنم. ای آفریننده ی شبنم و ابر... آیا تشنگی مرا پایان میدهی؟ تقدیر چیست؟ میخواهم از تو سرشار باشم...