از حس های جدیدی که دارم تجربه میکنم.

مامان اینا شنبه رفتن مشهد و فردا برمیگردن، بماند که چقدر این چند روز مثل بچه ها بودم و همش روزشماری و لحظه شماری میکردم که زمان بگذره و این یه هفته تموم شه.

دو روز پیش صبح موقع بلند کردن بچم کمرم یهو گرفت و خب اولش زیاد جدی نبود، ظهر که داداش اومد پیشم رفت برام از این چسبای تسکین درد گرفت ولی خب تا عصر تاثیر چندانی نداشت و نمیتونستم حتی بچمو بغل کنم. به مادرشوهرم گفتم اومد پیش بچم و با همسرم رفتیم دکتر و آمپول نوشت برام. اون شب یکم اروم بود ولی نصف شب که میخواستم واسه شیر دادن بچه رو بلند کنم به خدا میرسیدم. دیگه از دیروز صبح وسایلمو جمع کردم اومدیم خونه پدر شوهرم که اینجا مادرشوهرم کمکم کنه.

  • ** گُلشید **

یک جرعه لبخند

دارد همه چیز آنکه تو را داشته باشد

دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی

مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی

به غم زان شاد می‌گردم که تو غم‌خوار من گردی

از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی

"عراقی"

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan