مامان اینا شنبه رفتن مشهد و فردا برمیگردن، بماند که چقدر این چند روز مثل بچه ها بودم و همش روزشماری و لحظه شماری میکردم که زمان بگذره و این یه هفته تموم شه.
دو روز پیش صبح موقع بلند کردن بچم کمرم یهو گرفت و خب اولش زیاد جدی نبود، ظهر که داداش اومد پیشم رفت برام از این چسبای تسکین درد گرفت ولی خب تا عصر تاثیر چندانی نداشت و نمیتونستم حتی بچمو بغل کنم. به مادرشوهرم گفتم اومد پیش بچم و با همسرم رفتیم دکتر و آمپول نوشت برام. اون شب یکم اروم بود ولی نصف شب که میخواستم واسه شیر دادن بچه رو بلند کنم به خدا میرسیدم. دیگه از دیروز صبح وسایلمو جمع کردم اومدیم خونه پدر شوهرم که اینجا مادرشوهرم کمکم کنه.
از اون روز به تنها چیزی که فکر نمیکنم درد کشیدن خودمه، عذابی که داره دیوونم میکنه اینه که نمیتونم راحت بچه داری کنم، اینکه نمیتونم بغلش کنم بچرخونمش آرومش کنم داره داغونم میکنه، همه فکرم شده اینکه نکنه این کمردرد برام بمونه و به وظایف مادریم نرسم؟
وقتی گریم میگیره از خدا میخوام خوب بشم زودتر، نه به خاطر اینکه درد دارم فقط به خاطر اینکه به بچم برسم...
حقیقتا هیچ وقت نمیدونستم مادر بودن اینجوریه، این یه حس جدیده...حسی که دردت دیگه برات مهم نیست...