داشتم توی اینستا یه چرخی میزدم یه پستی اومد برام که اون دعای سحری که قدیما همش پخش میشد روش بود و تصویرشم یه خونه با چیدمان خونه های دهه هفتاد و یه سفره ساده که روی زمین پهن بود تو کپشن هم نوشته بود فکر کن چشماتو باز کنی و ببینی برگشتی به ۳۰ سال قبل و مامانت داره بیدارت میکنه برای سحری خوردن!
حالا برای من که به ۳۰ سال نمیرسه من هنوز یک سال مونده تا ۳۰ سالم بشه ولی با دیدن این پست چنان بغضی گلومو فشار داد و چنان منو برد به روزای خوش گذشته که هیچ وقت اینطور حسرت گذشته رو نخورده بودم.
ماه رمضون بچگی من توی پاییز بود، اون موقعی که هنوز ابتدایی بودم و مدرسه هر سال یه روز بهمون افطاری میداد و چقدر عشق میکردیم اون یه روزی که بعد از ظهر باید میرفتیم مدرسه و افطار رو کنار همدیگه و معلما تو نمازخونه کوچیک مدرسمون میخوردیم.
من از اون افطاری طعم عدس پلو و شله زردش رو هیچ وقت یادم نمیره...
ماه رمضونایی که شب های قدرش رو با خاله ها و بچه هاشون میرفتیم خونه قبلی آقاجون، آخر شب میرفتیم مسجد محلشون و اون وسطا خوابمون میبرد و دم سحر که مراسم تموم میشد برمیگشتیم خونه و سحری دستپخت عزیزجون رو تو اون خونه ای که خوش ترین خاطرات بچگی من اونجا بود، میخوردیم و بعدش من میرفتم و پیش آقاجونم میخوابیدم.
حالا بچه ها بزرگ شدن، پدر و مادر و خاله ها رگه هایی از پیری اومده تو صورتاشون.
عزیزجون و آقاجون....!
عزیزجون خیلی پیر و شکننده شده، غصه یکی دوتا از نوه ها از پا درآوردتش، چند وقت پیش آنژیوی قلب انجام داد حتی گاهی ردپایی از فراموشی هم تو رفتاراش دیده میشه.
آقاجون هم خیلی پیر شده، مریض شده و راهی این دکتر و اون دکتره ولی داره سعی میکنه که سرپا بمونه.
و اما اون خونه ی باصفای دو طبقه حیاط دار دیگه چندیدن ساله که وجود نداره و جاشو داده به یه آپارتمان ۴ طبقه که اهالی اون هیچ نسبتی با ما ندارن.
اون روزا، نه فقط ماه رمضوناش بلکه همه چیزش قشنگ تر بود.
به همسر میگفتم دیگه واقعا دوران بی دغدغه بودنمون خیلی وقته تموم شده، تا وقتی بچه بودیم راحت و آسوده برای خودمون زندگی میکردیم ولی حالا دیگه خودمون پدر و مادر شدیم و نوبت یکی دیگس که بی دغدغه زندگی کنه که در واقع الان میفهمم که عامل بی دغدغه زندگی کردن ما، پدر و مادرمون بودن!
و ما هنوز تو شوکیم که آیا وقعا پدر و مادر شدیم!؟ یعنی انقدر زود بزرگ شدیم؟ چیه این روزگار اخه؟ من هنوز دلم پیش اون کفشای پاپیون دار عسلی که توی مشهد دیده بودم و تا برگردیم بخریم تموم شده بود مونده:/ بعد چجوری باور کنم که انقدر زمان گذشته و انقدر بزرگ شدم که حالا شدم مامان یه نفر و قراره تمام پناهش باشم:|