همسر صبح تا نه شب سرکاره و فقط دو ساعتی واسه ناهار خونس و من عصر که میشه انگار دلم میخواد دنیا تموم شه و حالم از همه چیز به هم میخوره و مثل چی میشینم گریه میکنم و این حالت درماندگی تو این چند روزی که پسرم روز ها درست و حسابی نمیخوابه و یک ساعت تلاش میکنم بخوابونمش ولی بعد پنج دقیقه بیدار میشه و بی قراری میکنه بیشتر میشه، فکر کنم این همون افسردگیه؟ مگه نه؟
و این حالتا فقط وقتایی که مامانم پیشم هست کم میشه، تقریبا هر روز بهم سر میزنه، بابام هم همینطور و بچه رو نگه میدارن تا من یکم استراحت کنم ولی من دلم میخواد که اونا کلا پیشم باشن٫
مامان و بابام قرار بود امروز از طرف کانون بازنشستگان برن مشهد و من چند روز بود بیشتر افسرده شده بودم چون که قرار بود ۶ روز تنهای تنها باشم ولی امروز که مامانم زنگ زد و گفت که کنسل شده به خاطر شلوغی ها انگار دنیا رو بهم دادن و با خنده بهش گفتم خداروشکر:/
الانم مامانم پیشمه شبم قراره اینجا بمونه و من در حال حاضر خوشحال ترین افسرده ی عالممم:)