تا کی قراره باهام باشه؟…نمی‌دونم!

همسر صبح تا نه شب سرکاره و فقط دو ساعتی واسه ناهار خونس و من عصر که میشه انگار دلم می‌خواد دنیا تموم شه و حالم از همه چیز به هم میخوره و مثل چی میشینم گریه می‌کنم و این حالت درماندگی تو این چند روزی که پسرم روز ها درست و حسابی نمیخوابه و یک ساعت تلاش می‌کنم بخوابونمش ولی بعد پنج دقیقه بیدار میشه و بی قراری میکنه بیشتر میشه، فکر کنم این همون افسردگیه؟ مگه نه؟

و این حالتا فقط وقتایی که مامانم پیشم هست کم میشه، تقریبا هر روز بهم سر میزنه، بابام هم همینطور و بچه رو نگه میدارن تا من یکم استراحت کنم ولی من دلم می‌خواد که اونا کلا پیشم باشن٫

مامان و بابام قرار بود امروز از طرف کانون بازنشستگان برن مشهد و من چند روز بود بیشتر افسرده شده بودم چون که قرار بود ۶ روز تنهای تنها باشم ولی امروز که مامانم زنگ زد و گفت که کنسل شده به خاطر شلوغی ها انگار دنیا رو بهم دادن و با خنده بهش گفتم خداروشکر:/

الانم مامانم پیشمه شبم قراره اینجا بمونه و من در حال حاضر خوشحال ترین افسرده ی عالممم:)

  • ** گُلشید **

یک جرعه لبخند

دارد همه چیز آنکه تو را داشته باشد

دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی

مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی

به غم زان شاد می‌گردم که تو غم‌خوار من گردی

از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی

"عراقی"

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan